سلطان محمود غزنوی و طلبه فقیر
در تاریخ آمده است كه :سلطان محمودغزنوی مدتها در حقیقت سه مسئله مردد بود
اول- در حدیث نبوى (العلماء ورثه الانبیاء) یعنی دانشمندان میراث داران پیامبرانند
دوم- در حقیقت قیامت
وسوم- در صحت نطفه و نسب خویش كه آیا از سبكتكین است یا نه ؟
گویند شبى از بازاری مى گذشت در حالیكه غلامش شمعدان طلایى در دست داشت و جلو سلطان راه را برای او روشن می ساخت ،سلطان چشمش به طلبه اى افتاد كه درب مدرسه ای ایستاده كتابى در دست دارد، در وقت اشكال عبارتى مى رفت در دكان بقالى و كتاب را در نور دكان باز مى كرد و اشكالش را حل می نمود و آنگاه به درب مدرسه مراجعت می كرد. محمود دلش به حال او سوخت و شمع و شمعدان طلا را بدو بخشید.
بعدها محمود غزنوی نقل كرد كه همان شب جمال مبارك محمد مصطفی( صلى الله علیه و آله) را در خواب دیده كه او را با این جمله خطاب كرده است: للّه للّه یابن سبكتكین اعزك الله فی الدارین كما اعززت وارثى للّه للّه للّه .
(اى پسر سبكتكین ! خداوند تو را در دنیا و آخرت عزیز گرداند چنان كه وارث مرا عزیز گردانیدى .)
هر سه مشكل سلطان با این جمله پیامبر حل شد.
جواهرالعددیه،میرزاحسن آل طه، جلد سوم،صفحه241
درد دلی با متولیان سینما یك
ابتدای هر كلام شرط ادب: سلام
در ابتدا بگویم كه بنده یكی از طرفداران پروپا قرص برنامه سینما یك و متعلق به قشر مذهبی و لایه دیندار جامعه ایرانم و این هفته هم مثل هفته های گذشته فیلم سینمایی انتخابی شما را با نام (( بازرس)) از شبكه یك دیدم.
باید صادقانه بگویم كه تماشای فیلم یك جور احساس گیجی مفرطی در من ایجاد كرد، دیدن فیلم از تلوزیون برایم مثل خوردن آش نیم پز و نا مطبوع شله قلمكاری بود كه تركیب نامتوازن و ناموزونی داشت.چقدر زجر كشیدم و به سلولهای مغزم ریاضت تحمیل كردم كه حلقه مفقوده ای كه در سراسر فیلم خودنمایی میكرد را در فیلمنامه بیابم و البته نیافتم.هم به فهم و قریحه خودم بدبین شده بودم و هم به هوش و ذكاوت و درایت كارگردان فیلم.مخصوصاً به این نتیجه رسیدم كه سناریست مجنونی در اوج اوهام و تخیلات بیمارگونه خویش برصفحه كاغذ نقشی از جنون آمیخته به سادیزم را طرح كرده است.كه پیرمردی را وامیدارد تا به بدترین شكل ممكن خواستگار محترم تنها دخترش را تحقیر نماید و در پایان به قتل برساند.
به همه عوامل ظنین و بدگمان بودم تا اینكه نسخه اصل فیلم بطور كاملاً اتفاقی به دستم رسید . انگار طبیعت خود به حمایت و دفاع از عوامل این مجموعه برخواسته بود.
نسخه اصلی فیلم را كه دیدم سراپا غرق حیرت شدم چرا كه تم فیلنامه مبتنی بر یك حس اخلاقی بسیار پسندیده و كمیاب در فلسفه زناشویی غرب بود.تم معروف Faith/Unfaith(وفا/بی وفایی).تعهد پیرمردی ثروتمند و مرفه با تمام متعلقات ثروت و رفاه به همسرش و بی وفایی همسر و ارتباط نا مشروع او با جوانی كه با بی شرمی تمام در سراسر فیلم درخواست وقیحانه خود را طرح و در مقابل پیرمرد پافشاری مجدانه و الحاح مذبوحانه ای را شكل می دهد.
عجیب اینكه پس از دیدن نسخه اصلی فیلم پس از نسخه سانسوری همه احساسات بد من نسبت به عوامل فیلم قلب شد و دیگر این پیرمرد حماسه سازی را كه برای افسار زدن به هوا و هوس یك مرد جوان شخصیت فاسد او را زیر پا خورد می كند و از آن لذت می برد و در نهایت تحت فشار درونی و ندای وجدان انسانی او را به قتل می رساند مرد مالیخولیایی و سادیسمیی نمی بینم كه خواستگار دخترش را بطور جنون آمیزی می كشد.
مخلص كلام اینكه اگر سانسورهای تلویزیون ایران از سینمای غرب در جهت حذف صحنه های سكس ، اروتیك و بی بندوباری اخلاقی از طرف ایرانیان با اخلاق و خانواده دوست وقیح ننماید، بی گمان سانسوری كه منجر به تغییر تم سناریو و تخریب شاكله فیلم گردد كار جوانمردانه ای نیست.
حقوق مالكیت فكری به اتكای اصل عدالت و انصاف و به پیروی از مكتب حقوق فطری هم به شدت از دخل و تصرف در آثار فكری انسانها بر حذر می دارد و آن را نه تنها عملی غیراخلاقی بلكه جرم و مخالف قانون عنوان می نماید.
در پایان از مسئولین محترم پخش شبكه 1 كه در اتاق فكر سازمان به انتخاب مجموعه های برتر سینمای غرب برای نمایش در برنامه سینما یك و تحلیل یك ساعته آن توسط كارشناسان ذبده (؟!!!) مشغولند عاجزانه تقاضامندم فیلم هایی را انتخاب نكنند كه تم و طرح اولیه آن باذائقه آنها در تناقض و تضاد باشد كه گرفتن تم یك سناریو آز آن چیزی چز تفاله ای بی محتوی و كسل كننده باقی نخواهد گذاشت.
17/9/87
جوانمرد دشتستانی ( رسول پرویزی )
از سعیدی سیرجانی
هم وطنان
آنچه می خوانید مطلبی است که من در رثای رسول پرویزی نوشته ام و در ص ۵۶۸ یغمای سال سی ام ( آذر ۲۵۳۶ یعنی ۱۳۵۶) منتشر شده است و اینک بی هیچ تغییر و " تصحیحی" در اینجا نقل می شود. در این مقاله دو کلمه با ظرافت های شیرینکارانه یغمائی ملایم تر شده است. آنانکه در یغما چیزی می نوشتند و گاهی قلمشان از محدوده مجاز روزگار تجاوز می کرد می دانند چه می گویم. حبیب نازنین اصراری داشت که نوشته های بی رمق و فرمایشی حتی المقدور چاپ نکنند، ( مگر از صاحب منصب منشا خیر و شری!) ، از طرفی ماموران وزارت اطلاعات را هم می شناخت و مته به خشخاش نهادنشان را. به مقتضای ما لا یدرک کله لا یترک کله، گاهی با تبدیل کلمه ای مختصر از شدت و حدت مطلب می کاست، و در پاسخ اعتراض نویسنده یک سینه سخن تحویل می داد از ولنگاری حروفچین ها و سربهوائی غلط گیران مطبعه. روانش شاد که او هم از رندان آزاده روزگار بود.
رسول رفت، رسول پرویزی رفت، جوانمرد دشتستانی دیگر در میان ما نیست. امروز با شنیدن خبر مرگش چشمم گریست و اکنون که می خواهم در سوک او قلم بگریانم با خود به محاکمه نشسته ام. خبر مرگ او تکان سختی به من داد، منقلبم کرد، اشکم بی اختیار سرازیر شد، و این حالت یکی از هفت هشت موردی بود که در زندگی من پیش آمده بود. از خودم پرسیدم چرا؟ واقعا چرا خبر مرگ پرویزی تا این مایه تاثرم کرد؟
آیا برای این بود که رسول نویسنده شیرن قلم و هنرمندی بود؟ نویسنده خوب و چابک قلم کم نداشته ایم و نداریم و نخواهیم داشت. درست است که بسیاری از قطعات و نوشته های رسول جائی در ادبیات فارسی دارد. درست است که " شلوارهای وصله دار" یکی از نمونه های جاندار و دلنشین طنز معاصر است، اما نظیر رسول یا حتی بهتر از رسول درین زمینه کم نیست، وانگهی اگر تاسف من برای مرگ رسول نویسنده و طنزنویس باشد، تاسفی کهنه است و مربوط به ده دوازده سال پیش، نه امروز.
از خودم پرسیدم آیا غم مرگ رسول از اینرو بر دوش من سنگینی می کند که یکی از بهترین و صمیمی ترین و نزدیک ترین دوستان و همدمانم را از دست داده ام؟جواب منفی بود. دنیا دنیای کون و فساد است، کاروانی است که می رود و دو قدم پیش و پس در این راه بی نهایت نه مایه بخش آرزوئی تواند بود و نه افزاینده غمی. وانگهی در سالهای اخیر من و رسول بسیار کم همدیگر را می دیدیم و کمتر از گذشته ها مجال این داشتیم که به خلوت صفا پناه بریم و جهان گذران و بازی خلق جهان را از پس پرده دودی آفرینش تماشا کنیم.
خویشتن خویش را محاکمه کردم که آیا تاسفم از درگذشت رسول از این روست که دیگر آن دهان پر سخن و شیرین گوی رونق فزای مجالس دوستانه ما نیست، دیگر آن نقالی های لطیف و پر طنز و جاندار در فضای محفل دوستان طنین افکن نخواهد بود؟ خالی از شائبه ریا اجازه فرمائید عرض کنم که این هم در حد خود غمی بود، اما نه بدان مایه که جان غم آشنای مرا بدین شدت تحت تاثیر ضربه های کوبنده خود قرار دهد. یار محفل آرای شیرین سخن کم نیست، وانگهی آلام اجتماعی و گرفتاریهای زندگی دیگر مجالی برای گرد هم نشستن و محفل کردن و گل گفتن و گل شنیدن باقی نگذاشته است. روزگار روزگار غم است و خشم و خون خوردن و خاموش نشستن.
پس، چرا مرگ رسول مرا بدین حد متاثر کرد؟ راستی چرا؟. و در جستجوی پاسخ این " چرا" به گذشته ها سفر کردم:
ارادت من به رسول از بیست و چند سال پیش شروع شد، و واسطه این آشنائی روزنامه " ایران ما" بود. در آن روزگاران جمعی از بهترین متفکران و نویسندگان زمان با ایران ما همکاری داشتند و این روزنامه کم تیراژ و فراوان تاثیر مطلوب طبع همه کسانی بود که از مطبوعات مطالبی بالاتر از گزارس حوادث و اعلان های ختم و ترحیم می خواستند.
در آن روزها بازار سالوس و ریا گرمی داشت و دکان عوام فریبی رواج و رونق. گویا دولت وقت لایحه ای به مجلس برده بود برای منع فروش و استعمال مشروبات الکلی. مرحوم ظهیرالاسلام به مقتضای عنوان و لقبش در محاسن لایحه داد سخن داده بود و مهدی فرخ با لایحه مخالفت کرده بود.
در این گیرو دار مقاله ای بامضای " رسول" در ایران ما منتشر شد، با نثری گیرا و طنزی زنده و لحنی خودمانی و از همه بالاتر بی ریا و شهامت آمیز. هنوز مضمون این عبارتش چاشنی بخش مذاق جان من است که " امیدوارم دختر رز حجله نشین بزم عشرت فرخ باشد" در آن آشفته بازار ظاهر سازی و ریاکاری، شهامت رسول مرا مجذوب کرد و در ردیف خوانندگان و ستایندگان قلم نافذ و نثر جاندار و گزنده خویش درآورد.
و به سائقه همین ارادت دیرینه، چند سال بعد، در ایامی که از برکت دولت وقت، مجال قلم زدنی بود و من در مجله خوشه با جهانگیر تفضلی " نکته نویس" آن روزگار آشنا شده بودم، دعوت او را برای آشنائی با پرویزی استقبال کردم و ترتیب نخستین دیدارمان به همان " جهان" شبی در رستوران " سورن" داده شد، و آن شب دریافتم که انتخاب و نظر " جهان" صائب است و محضر " رسول" صد برابر نوشته هایش لطف و گرمی و گیرائی دارد.
این دوستی ادامه یافت و با گذشت زمان بیشتر و محکمتر شد و چه شب ها که شبگردیهایمان از رستوران لوکس باشگاه فرانسویان شروع می شد و به دخمه های جنوب شهر می انجامید.
پس از آن رسول در جریانهای سیاسی افتاد، نویسنده شلوارهای وصله دار بر مسند معاونت نخست وزیر تکیه زد،حزب ساز و لژیون باز و وکیل و سناتور شد؛ اما در هر حال و هر منصبی همان رسول رند عالم سوزی بود که با " مصلحت بینی" سروکاری نداشت.
مقام و منصب رسول را تغییر نداد. و این نکته بسیار نادر و بسیار مهمی است. لازمه کسب و حفظ و مقام و منصب در هر رژیم و هر حال و هوائی، مقداری ریا و سالوس است در لفافه " حفظ ظاهر" و مبلغی انحراف مادی و حرص مال اندوزی است بعنوان " بیم آینده"؛ و رسول ما تا واپسین روزهای عمرش از این هر دو پرتگاه برکنار ماند.
مردان سیاست در کشور ما، و شاید بسیاری از کشورهای نظیر ما، در عروج از نردبام مناصب، شیوه یکسانی دارند، به هر پله بالاتری که پا نهادند، با همه تعلقات گذشته وداع می گویند و یاران دوران تنگی و محرومیت را فراموش می کنند و منصب تازه را برای خود تولدی دیگر می شمارند. اصول اخلاقی محکم و ضمیری استوار می خواهد تا در برابر این تمایل غریزی مقاومت کند و پله های فروردین نردبام را درهم نشکند و رابطه خود را با یاران گذشته که اغلب مزاحمان پرتوقع امروزند، قطع نکند. و رسول ما صاحب این قدرت روح بود. در آغوش گشوده خانه اش از همه دوستان دیروز و امروز بیکسان استقبال می کرد، و با شیوه عیارانه خاص خویش فلان پیله ور شندرپندری دشتستان را همدوش امیران و وزیران می نشانید و در محفلی که به دیگ جوش قلندر بی شباهت نبود میدانداری می کرد. و این شیوه جوانمردان است.
در سالهای سیاه روزگار ما، مذهب مختار مردان مقام و منصب این است که اگر کسی از دوستان و نزدیکانشان در فراز و نشیب های سیاسی به تهمتی گرفتار آمد، یکباره از او ببرند و نه تنها بترک آشنائیها گویند، بلکه به حکم غریزه حفظ جاه و مقام، خود بیرحمانه تر از هر جلادی شمشیر ناسزا بر گردن باریکتر از موی او فرود آرند؛ و گر چه متهم مظلوم فرزند یا برادرشان باشد، از او تبرا جویند و حتی نامه استغاثه او را ناگشوده پاره کنند و فریاد امانخواه او را ناشنیده بگیرند.
در چنین روزگاری، جوانمردی بسیار می خواهد برای نجات یار گرفتار به هر دری زدن و هر دستی بوسیدن و به هر قیمتی او را رهاندن. و رسول از این مایه جوانمردیها بسیار داشت. به شیوه عیاران دل بدریا می زد و به یاری گرفتاران می شتافت و درین رهگذر دل شیر و همت جوانمردان داشت.
با خلق خدا بشوخی " صنعت" کردن و حافظ مجلسی و دردی کش محفلی بودن، شیوه مختار بزرگان عصر ماست. به مقتضای روز، به حاکم منصوبی سر می سپرند و مقام و موقعیت او را دستاویز ترقیات خود می کنند، و در عین حال از دو نکته غفلت ندارند: یکی آنکه دسترسی به قبله حاجات را بخود منحصر کنند و از نزدیک شدن دیگران به لطایف حیل جلوگیری نمایند و در این پرده داری غیرت ورزند. دیگر آنکه به حکم مصلحت بینی و مآل اندیشی از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کنند و با حاکم معزول نیز رابطه مخفیانه ای دایر سازند و با او نیز در خفا لاس محبت زنند که اگر روزگاری دفتر ایام ورق خورد بی سنگر و بی پناه نمانند.
این خصلت دوسره بار کردن و در دو قبله نماز خواندن و " دل سوی تو و دیده بجای دگر ستم" اگر با موازین اخلاقی منطبق نباشد، در عرف زمان ما عیبی ندارد که البلاء اذا عمت طابت. اما در دوستی صفا کردن و بر نطع محبت پاکباز بودن، شیوه جوانمردان است و رفیق از دست رفته ما چنین بود.
همه می دانند که او به درگاهی سرسپرده بود و در این سرسپردگی اخلاص تمام داشت و چندین برابر آنچه در این دوستی حاصل کرد، در طبق اخلاص نهاد و فدای قدم یار عزیز کرد. کسانی که در سالهای اخیر از پرتو دوستی بزرگان به جائی و نوائی رسیدند، کم نیستند، اما بسیار نادرند آنانکه در غیبت و حضور یکسان باشند، و بدین صراحت و شهامت سینه خود را آماج طعن بجای گوشه نشینان و مخالفان کنند و در هر محفل و مجلسی " امیر، امیر" بزنند و صادقانه حق دوستی ادا کنند.
دوستان و همقدمان و همقلمانی که از رسول رنجیدند و اندک اندک ترکش گفتند، نکته گیران آزاده ای بودند که نمی توانستند با رسول درین مداحی ها همداستانی کنند. و اگر رسول اندکی درین راه کوتاه می آمد و بهر مناسبت و گاهی هم بی مناسبت به ستایش و دفاع از ممدوحش برنمی خاست، هم مایه رنجش دوستان نمی شد و هم امکان این بود که خریدارانی دیگر به شکارش برخیزند و به قیمتی بییشتر خریدارش گردند. اما در مذهب عیاری و جوانمردی خطا باشد نمازی در دو محراب. و من درست برای همین خصیصه، همین فداکاری و صفای محضش در دوستی او را دوست می داشتم، و گرچه با محراب و منبرش رابطه ای نداشتم. ( اصل نوشته:" گرچه از محراب و منبرش بیزارم").
رسول مظهر مجسم عیاری و جوانمردی در روزگار ما بود. درباره عیاران وفتیان در کتابها بسیار خوانده ایم، اما قرن بیستم دیگر قرن عیاربازی و جوانمردپروری نیست، بلای ماشین زدگی، تعلقات روزافزون مادی، حرص بینهایت جاه طلبی دیگر میدان را برای عیارپیشگی تنگ کرده است. و در این دنیای وانفساه، رسول یک جوانمرد به تمام معنی بود. یکی از اصول عیاری صفای محض و وفای لایزال است نسبت به ولی نعمت، مرد عیار جان به خطر می افکند، ار مهالک نمی هراسد، پروای خویش و کار خویش و آبروی خویش ندارد، همه امکانات و هوش و استعداد خود را در خدمت ولی نعمتش می گذارد و هرگز از پشت سر بدو خنجر نمی زند.
مرد عیار پروای این ندارد که فرمانده محبوبش در نظر مردم خوب است یا بد، ظالم است یا عادل، پاک است یا ناپاک. ملاک کار مرد عیار ضابطه و سلیقه خودش است نه رد و قبول اجتماع. و اگر کسی را پسندید و قبول کرد و به خدمتش گردن نهاد با آن سرسپردگی همه امکانات و توانائی و ذوق و حتی وجودش و از آن بالاتر حیثیتش را فدا می کند و پروای طعن و دق دیگران ندارد. چنان فضای سینه اش از نقش دوست پر می شود که وجود خود را به فراموشی می کشد.
و رسول پرویزی چنین بود، در محبت و صفا یکدل و یکجهت و یکرو بود، از همه وجودش مایه می گذاشت و بر نطع محبت قماربازی پاکباز بود.
رسول رفت و از او بجز قصه های طنزآمیز و لوندش، خاطراتی در ذهن آشنایان باقی ماند. دوست و دشمن درباره او نظراتی دارند. کسانی که از او رنجیده و بریده بودند، اغلب ستایندگان پیشین طبع و قلمش بودند؛ اما چون با راهی که در سیاست گزیده بود موافقت نداشتند و از طرفی به اهمیت وجودش و قدرت قلمش آشنا بودند و او را وزنه سنگینی در کفه حریف می پنداشتند بیرحمانه از او بریدند یا سرسختانه به جنگش آمدند.
کسانی که دوستی را تا آخر بسر بردند دو دسته بودند: گروهی که موقعیت سیاسی او را برای خویش غنیمتی می شمردند و به پنجه گره گشای او نیاز داشتند؛ و معدودی که فداکاریها و ستایشهای بی پروای او را معرف صفای باطنش می دانستند و درین قحط سال وفا این خصلت ممتاز را می پسندیدند و می گفتند، خوشا بسعادت او که در راه خویش ثابت قدم و وفادار بود.
تبلیغات
